تیر ماه 87

 

به بهانه‏ی غزلم...

 

 

مادر بزرگم می‏گوید:

 

زمان جوانی ما، یک لقمه نان بر می‏داشتی، می‏رفتی توی صحرا،

یکی شخم می‏زد،

یکی گله می‏برد،

یکی بذر می‏پاشید!!!

سر شب خسته و مانده برمی‏گشتیم،

دور هم شام می‏خوردیم،

آنقدر دلهایمان خوش بود... خوش بود... خوش بود.

 

توی دلم می‏گویم: کدام خوشی؟؟؟

 

 

 

مادرم می گوید:

 

زمان ما،

یکی که می‏رفت سفر،

نه موبایلی،

نه اس ام اسی،

نه ایمیلی!!!

باید فقط صبر می‏کردی تا برگردد...

پشت سرش می‏خواندی: فالله خیر حافظا... و...

و آب می پاشیدی و....

بقیه اش دست خدا بود....

 

با خودم می گویم: کدام سفر؟؟؟

 

 

پدرم می گوید:

 

حالا هر جای دنیا که باشی می‏توانی با کامپیوتر،

 با "طرف" حرف بزنی،

قیافه‏اش را ببینی،

صدایش را بشنوی...

 

... کدام "طرف" ؟؟؟

 

 

برادرم می گوید:

 

این روزها،

با این سرعت،

با این همه تکنولوژی،

هر آدمی برای خودش طی الارض است!!!

 

... کدام" آدم"

 

خواهرم می گوید:

 

راستی...

موبایلش زنگ می‏زند و می‏رود توی اتاق

یک ساعت...

دو ساعت...

سه ساعت...

حرف می‏زند....

 

***

 

این همه اسباب بازی!

این همه بهانه!

 

 

اما تو...

 

نه اس ام اس می زنی...

نه زنگ...

نه با من چت می‏کنی...

نه وب کم...

نه ویس...

 

این روزها چه قدر با من قهری!!!

 

فکر نمی‏کنی چند تا دلم می‏گیرد؟؟!

نمی‏گویی چه قدر گریه می‏کنم...

چه قدر خسته می‏شوم...

چه قدر بی تو؟؟؟...

 

اصلا من به درک!

جواب این را چه بدهم؟؟؟

همین که...

بین خودمان باشد...

این روزها،

یکی توی مغزم  مدام داد می‏کشد:

 

کی می‏آید ؟؟؟

-----------------------

 

به بهانه‏ی تو...

تو وول میخــوری اینـجـا، کـنـار صــفحه چـت

کسی شبیه خودت هم نشسته آن ور خط

 

کسی که فرق ندارد که چی؟ چگونه؟ کجا؟

کسی برای کمی حرف چرت و پرت، فقط،

 

برای اینــکه نگیــرد دلـت از این دنیــا…

برای اینکه اگر رفت، خوب، فدای سرت…

 

برای عمـر همیشــه بدون دوم شخص

برای این همه موصوف که بدون صفت…

 

چه قــدر دیکتـه گفتنــد ایـن معلم‏ها

… و هرچه خوب نوشتیم، خط زدند! غلط!

 

همه معلـم امــلا شــدند و زنگ حساب

کسی حساب نکرده، تو را، به چــه قیمت

 

ازین معادله ها خط زدیم و باز جواب…!

به بی تو صفر شدن، آه، کرده‏ایم عادت!

 

کجای قافیـه ها گم شدی؟ کجـای ردیف؟

که شعر خسته‏شد از بیت های بی‏برکت

 

کسی بیـاید و پیـدا کند مـرا، مَــردُم!

شبیــه هیچ، نمی دانم از کدام جهت

 

بـه روزگـار سپیـــدم دوبـاره برگـــردم؟

به سادگی، شب مهتاب، کوچه‏ی خلوت؟!

 

که سالهاست تو در خود مرا قدم زده‏ای…

بـه قـدر فاصــله‏هایی که پرشـد از نکبـت

 

چه قدر غرق شدم بی تو در سیاهی‏ها!

چه قدر داد کشیدی، تو با سکوت خودت!٭

 

خدا که قهر نکرده، ببین! همین جاهاست!

عبـور مـی کنـد از راست، چپ، کنار، وسط!

 

… و روزگار غریبی، که هی نمـی‏بیـند!

… و مردهای عجیبی، که تـف به این غیرت!

 

… و زنــگ آخــر دنیـا، کـه باز انشـا بـود!

کسی هنوز نفهمیده، "علم" یا "ثروت"؟…

 

□□□

 

کسی نشسته دوباره، کنار صفحه‏ی چت

کسی که فرق ندارد، که "عشق" یا "شهوت"؟

 

دروغ، راسـت؛ تهـوع، فریـب؛ استـفراغ…

/ 44 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی اکبر رشیدی

سلام دوست کارهاتون عالی است تقریبن همه رو خوندم لینکتون میکنم ... ممنونم و منتظر حضور دوباره تان [گل]

نیلوفر نصرتی

درد دارد اسمان بی پروا ضجه میزند باور داری که اسمان زن است؟ زمین مرد چه جدایی شومی میایستم زمان روی دست من میچرخد بس کن زمین تو که به اسمان نمیرسی... به روزم و منتظر نظر شما...

دکتر داود بیات

با سلام و عرض ارادت ضمن تشکر از محبت ها و الطاف صادقانه ی شما با شعری از خودم (نزدیک سحر) و معرفی مجموعه : دل کبودی های پاییزی (سروده جناب بذر افشان ) به روزم به روز شدین مطلع بفرمایین با سپاس

علی رستگارنیا

شلیک شد...گلوله ازنگاه خشاب وفکرهایی که روی دیوار ریخت از ریخت افتاده ام نه ؟؟؟ نه...ازبیخ افتاده ام سلام خانم رضایی...از کاراتون لذت بردم تو روزایی که نوشتن ساده ترین تفریح آدما شده خوشحال میشم بهم سر بزنید یا علی

مریم زماندان

سلام بی بی جان خوبی؟ چرا وبلاگتو به روز نمی کنی؟! مثل این که منو فراموش کردی؟با 3 کار جدید منتظرم. موفق باشی.[چشمک][گل][ماچ][خداحافظ]

دوست دلها

به بهانه... كدام خوشي... بايد فقط صبر مي كرد... بقيه اش دست خدا بود... {و} كدام آدم... {با} اين همه بهانه... داد مي كشد: كي مي آيد؟... كسي شبيه خودت... براي اينكه نگيرد دلت از اين دنيا... آه، كرده ايم عادت! كسي بيايد... كسي، شبيه هيچ... به قدر فاصله ها... سياهي ها... سكوت... همين جاهاست... راست، چپ، كنار، وسط... كسي هنوز نفهميده... دروغ، راست؛... سرت گيج مي رود... تو مانده اي... و غم... {و باز} به بهانه... {و اينبار} هيچ كس!... هيچ جا... آرام... رد مي شوم... پرت پرت... نمي بينمت... {و باز} كسي نمي داند... {اما} تو {} مي داني جاي من اينجا نيست!... ... فراموش كن! {فقط مي خواستم} چند دقيقه، راحت بخوابم!!!

FOAD

وبلاگ قشنگی داری معلوم خیلی دوسش داری و براش وقت گذاشتی... موفق و پیروز باشی دیوانگی‌ات را جشن بگیر! زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید... پر از حرفم ولی حرف هایم را سکوت میکنم...!

نگاره های دل

سلام زیبا می نگارید چوهر قلمتان همچون اندیشه های نابتان ناتمام باد با دلم که تنگ مي شود(2) به روزم [گل]