گره

معشوق زنده ماند، و عاشق تمام شد؛ هر دفعه با جدايی و این بار با گره...

به بهانه "گره سینوسی"
نویسنده : بی بی سمانه رضایی - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٦
 

* عشق از این که مبدا طبیعی دارد نباید سرافکنده شود و اگر میل و رغبتی  طبیعی به مرحله فداکاری و اخلاص نرسد ،بگذار تا نابود گردد. 

(ویل دورانت ، لذات فلسفه ص 131)

----------------------------------------------------

دارم دوباره برمی گردم به زندگی

به بودنی که نیست 

مدت ها این گوشه دنج را گم کرده بودم ... حالا تازه یادم امد کلبه خلوتی دارم برای ماندن 

---------------------------------------------

و اما ...شعر!

 

صدای امبولانس می اید

فرقی نمی کند نشسته ای  کنار حوض

با ماهی ها درد دل میکنی

یا وضو می گیری که غروب نزدیکست

زندگی توت رسیده ایست

که ناگهان می افتد روی سنگ 

هزار دانه می شود...

 میشنوی مراد!

صدای آمبولانس را ؟ 

بهار بود که ناگهان تمام شد!

حرفهایی هست که نمی فهمی تو!

چگونه بگویم قلبت گره * دارد

گرهش سالهاست دارد بال بال  می زند برای امروز

که گره ها هم خسته می شوند یک روز

تو توت دوست داشتی مراد!

من ،

 "هلو" که خشک  می شد روی درخت

از ناگهانت می ترسم

چطور بفهمانمت

که یک بیگانه دارد توی قلبت می زند*

که ضربان غریبه ها توی قلب ،

دیر نمی پاید

مراد!

خسته ام!

ماهی ها دلت را به من گفته اند

به کی بگویم نفس نمیکشی یعنی چه

که توت ها رسیده اند

باز کن دهانت را دردت بجانم

لبهای سی و سه سال پیشت را

 که بوسه گاه ماه بود

میدانم

بوسه گاه ماه را که انتوبه** نمیکنند دیوانه!

قلب تو

دیوانه ام کرده!

نمی بینی؟

ST elevation  دارد***

در لیدهای آنتریور...

پوستریور

آنتروسپتال

یعنی  خراب شده اند دیوارهای قلبت

همه دارند مرا می بینند

دیگر سرپناه ندارم

فرقی نمیکند داری درخت می کاری

یا یاس میکنی از شاخه ، ببری برای بی بی بهار

گریه  ناگهان می اید

مثل tpi****  ات که "هفت" آمد

اندازه شهرهای عشق

پتاسیمت که  30

غمگنانگی ات

اندازه سالهایی که نبودیم با هم

اما هنوز زنده ای

مثل مرگ

چکار می توانم کرد

نفس که نیستم

برایت اما نفس می سازم

برای گره غریبه ای که در قلبت می زند

صدای آمبولانس می آید

آمده  دنبال من

تو هنوز زنده ای

درخت ها زنده اند

ماهی ها و حوض

دیدی  گفتم

 

مرگ "سفید" است مراد

فقط به من می آید

با دستکشهای سبز

توت می شوم...

دوستم خواهی داشت

مرا با این امبولانس جایی نفرست

چالم کن

پای همین درخت

و با دهان باز منتظر بمان

من مرده ام

درست مثل عشق

درست اندازه زندگی

خدا حافظ.

 

بی بی سمانه رضایی

2 خرداد 93

پانوشت:

*قلب گرهی دارد به نام گره سینوسی که ضربان ساز اصلی قلب محسوب می شود و گاهی اگر نباشد یا بلاک شود ضربان سازهای نابجای دیگری شروع می کنند به زدن که دیر نمی پایند یا باید گره سینوسی دوباره درست شود و یا... قلب بی انضباط می زند تا بمیرد خیلی زود!

** لوله گذاشتن در حلق برای تنفس مصنوعی!

*** نشانه مرگ قسمت های مختلف بافت قلب در نوار قلب

**** نشانه مرگ بافت قلب در آزمایش خون!

 


 
 
به بهانه درس های جدید کلاس دنیا!
نویسنده : بی بی سمانه رضایی - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٩
 

دیر آمده بود و مسئولین سنجش داشتند سرزنشش می کردند که چرا دیر آمده 

قلبش را که گوش می کردم 

مثل گنجشک می زد 

نفهمیدم از خوشحالی برای ثبت نام مدرسه بود یا از ترس فرار از پدر

مادرش می گفت

منتظر شدیم پدرش برود بیرون یواشکی بیاییم 

نمی گذارد بیاید مدرسه 

نمی گذارد از خانه بیرون برویم حتی

بدبین است

و اگر از حرفهایش سرپیچی کنیم داد و بیداد می کند

هر روز دعوا و اوقات تلخی ست توی خانه مان

گفتم مریم چه عکس العملی دارد

گفت مثلا همین دیروز رفته بود از ترس توی حمام و می گفت خدا چرا ما را نمی برد؟

داشتم به این فکر می کردم بچه ها از چند سالگی مفهوم مرگ را می فهمند

مریم فقط هفت سالش بود

توی پرونده اش نوشتم : "سالم است"

و اشکم ریخت روی جای مهر و امضا

 پرونده اش را که می برد انگار بال در آورده بود

مریم با بالهایش از پیشم رفت و من تمام مسیر برگشت به این فکر می کردم

"درد هایی هست که به هیچ کس نمی توان گفت... و هیچ کس هم کاری نمی تواند بکند... خدایا به خاطر نعمت بزرگت "اشک" تو را شکر...

 

--------------------------------

و اما چارپاره جدیدی از من 

* دو گانگی زبانی در شعر عمدی ست و حکایت از دو فضای متفاوت دارد یکی قبل از کلاس درس یکی بعد از آن!!!

 

برگشت خورده ایم به آغاز روزگار

باید سلام کرد به دلتنگی بهار

در من حقیقتی ست که انکار کرده ای

عشق ای دروغ غمزده، می خواهمت چکار؟

 

یک صبح خوب اوایل اردیبهشت ماه

صبحانه ای به نام غزل صرف می کنیم

مانند کبک های زمستان سال پیش

سر، زیر بی تفاوتی برف می کنیم

 

زِر می زنیم باز که دنیا بهانه نیست

بی تو نفس ندارم و از این چرندها

بی عشق زنده ماندنم امکان ندارد و ...

 دنیا خوشست با تن ناز لوندها

 

هی می کشد مرا تنش اضطراب تا

نصفم کند برای خدایان بعد تو

قربانی دروغ لبت  باشم و غمی

خنجر زند به جان پشیمان بعد تو

 

گرمای دست های مرا حس نکرده ای

در دست های پست تو حس هم نبود نه؟

ناباورانه عاشقی ات دور زد مرا

آن حلقه ی شکسته که مس هم نبود ... نه؟

 

اصلا نخواستیم که خورشیدمان شوی

از گرمی ات کپک زده ام ! نه! تو ابر باش!

کافور روی ابر، مهیاست شستشو

عمرت گذشته مرد! برو فکر قبر باش!

 

چشم تو چشمه ایست که آبشخور خران

رقص تو دیدنی ست! مگس! در مگس پران

با یک تبر به گردنه ی درد می زنیم

عشق تو تپه ایست که حیف از علف بر آن

 

دنیا کویر شن شد و ماهم شتر شدیم

ساعت، حدود فاصله هایی که پر شدیم

مردان قافله همه مردند ...بی خیال!

ماندیم و بعد مردنشان لاشخور شدیم

 

با گله ها صدای شتربان خسته ایست

راهیست راه عشق که پر تاب و پیچ تر!

ما لحظه های مضطرب استخاره ایم

بیخود دودل شدیم سر هیچ و هیچ تر

 

یک عصر بی نظیر در آبان سال بعد

از مهر در به در شده مان حرف می زنیم

از بهت نا امید بهاری که نیست ؟؟! نه!

از خوش خیالی خودمان حرف می زنیم

 

9 تیر 92

 


 
 
به بهانه مهر...
نویسنده : بی بی سمانه رضایی - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
 

"تقدیم به همه روان های زخم خورده از جنگ "

درست اوایل مهر ماه بود چهار پنج سال پیش
بیمارستان اعصاب و روان  ابن سینای مشهد بودم،
آمده بود !  پریشان و تلخ
همسرش چهره ای کلافه تر و غمگین تر داشت
در به در دنبال راهی بود که بتواند بستری اش کند
پرستار ها می شناختندش
می گفتنداحمد  وضعش باز خراب شده
زن اشک می ریخت و می گفت
نه!
خوبست
"فقط این موقع های سال  که باز تلویزیون تصاویر جنگ رو نشون میده حالش بد میشه"
بهتر که میشه خودش خیلی شرمنده میشه
آن مهر ماه تعداد زیادی روح و روان  جنگ زده دیدم
 روان های غمگینی که هنوز بعد از بیست سال زخمشان ترمیم نشده
مثل احمد...
و مثل عباس که از فرط زخم ها همه را رانده بود و تنهای تنها توی یک اتاق روز ها را می شمرد تا مرگ! و تا فهمیده بود حالش دارد بد می شود  آمده بود  بیمارستان
بس که می ترسید
از بمب هایی که باز دارند می خورند به بام کوچک خانه اش
بس که می ترسید از عراقی هایی که
توی خیابان با تانک و تفنگ نشانه گرفته اند قلبش را
بس که دنیا پر شده بود از دشمن
از تاریکی
می گفت باور نکن
 خورشید هم
منوری است
که هر بیست و چهار ساعت می زنند
این ها یعنی حمله!
بی سیم ها جواب نمی دهند...
تو فرمانده ما را ندیده ای؟

==============

و اما شعر :


"نسل ما..."

گفتم از زندگی بگویم و از
سرگذشت نگفته ی وطنم
بگذرم از حواشی دنیا
نسل خود را معرفی بکنم

من به نسل عبور منسوبم
نسل پیتزا و بستنی قیفی
شک به آزاد راه دانشگاه
نسل تحقیق های تالیفی

نسل چشم انتظار نامه رسان
نامه  از زخم می رسد یا مرگ؟
نسل از صبح غصه خوردن و عصر،
صف کشیدن برای کالا برگ

نسل تشویش گربه از آژیر
اوج پرواز موش با موشک
نسل هر بار لب گزیدن و اشک
در جواب  سوال یک کودک:

"این که آماده شو بیا لب مرز
پدرت را بگیر ، یعنی چه؟
بقچه ای استخوان و زخم و درد
آه مادر ! اسیر یعنی چه؟"

گفتم اشکی بریزمش اما
پیش چشم شما نمی شد که!
پدرم  قد بلند بود آقا
توی این بقچه جا نمی شد که!

نسل مبهوت از عبور قطار
نسل استاد های پروازی
دل به دریا زدیم و دریا شد
غرق "صیاد های شیرازی"

مرگ شیطان کوچکی بود و
رانده شد از دوکوهه و سردشت
یک بهشت از فرشته ها که در آن
عشق دنبال معنی اش می گشت

حجم گلدان برای گل تنگست
بوته ای یاس از آن بهار نماند
لاله ها هم به آسمان رفتند
چیزی از کربلای چار نماند

در محیطی پر از صنوبر و سرو
سمت عشقی محاط در تقدیر
زیر سایه ،  قدم زدیم و گذشت...
زندگیمان چه زود! اما دیر ...

مثل فانوس کوچکی در باد
در شبی ناگزیر و قیر آلود
دست ما باد را نگه می داشت
روشنی از "چراغچی" ها بود

خشم دریا سیاه بود ولی
توی هر برکه عکس ماه افتاد
ان قدر خوب شکل بد شد که
آسمان هم به اشتباه افتاد

سنگ آزادگی به سینه زدند
عده ای بی سواد موذی که...
هی گرسنه شدند و هی خوردند
نان خود را به نرخ روزی که...

قیمت نان سفره شان خون بود
قیمت خنده هایشان فریاد
میل گرد ستون خانه شان
هر تفنگی که بر زمین افتاد

مار های شرور می دانند
پای این گنج ما نگهبانیم
شر ضحاک ها که چیزی نیست
تا دم مرگ "کاوه" می مانیم

بعد عاشق کشی بقیه ی عشق
با غم و زجر های بی درصد
مرد و مردانه  مانده اند که ما
نسل ایثار یادمان باشد...

آخرین یادگارهای جنون
پشت دیوار زندگی گیرند
شب به شب با تشنج و سرفه
روزها زنده زنده می میرند

خاطر نوبهار و باران جمع
دشت آلاله را ملخ نزده ست
کل تاریخ این دیار صبور
واژه در واژه زخم مستند ست

پشت سبزو سپید بیشه مان
دشمن بچه گرگ هم داریم
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
یک خدای بزرگ هم داریم



نذر آرامش طنین صدات
هرچه فریاد مانده توی گلو
نسل من! بغض خسته را بشکن
جان تنها امید ، شعر بگو



بی بی سمانه رضایی

تیرماه 1391

 




 
 
برای خواهران و برادران مظلومم در تمام دنیا
نویسنده : بی بی سمانه رضایی - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳
 

در اول مرداد وقتی خبر و تصاویر هجوم وحشیانه به انسان هایی بی پناه را می دیدم 

این واژه ها همراه قطره های اشک ، تایپ شدند ... جایی کنار همان عکس ها

به امید پایان یافتن نسل بی رحم قابیل صفت،

این اشک نوشته را پیشکش می کنم به تمام آنها که در برابر ظلم ، پناهی جز خداوند ندارند

 

 

باید کمی به گریه بیندازم
این چار پاره های عجیبم را
از ابر پاره پاره  ببارانم
اندوه خواهران غریبم را

قابیل   بی هویت این دنیا
نام و نشان گم شده اش ننگ است
خون و فریب و آتش و بدبختی
شعری بخوان رفیق دلم تنگ است

بی پشت و بی پناه و به گل مانده
از خون عشق خاک زمین ، تر بود
دین در هجوم خشم هیولاها
دنیا غلاف خالی خنجر بود

خوابیده اند مدعیان  وقتی
حرف از به باد رفتن یک نسل است
قانون به نفع گله ی  خوک اما
در خواب ها حقوق بشر اصل است

پاشید مغزم از هم و پوشاندم
با اختیار  گم شده جبرم را
تیغی به جان حوصله ام افتاد
خون می چکید کاسه صبرم را

دشمن ربات بی سرو پایی بود
با ماشه ی کشیده و ما با مشت
در جنگ نا برابر یک جنگل
زخم گلوی زنجره ما را کشت

محلول در قضای زمین ماندیم
حلال آب های جهان اشک است
شورای امنیت قدحی آش و
منشور سازمان ملل کشک است

در ذهن بادهای جهان ابریست
ابری که گریه کرده در آغوشم
در سوزش عمیق جراحت ها
چشم از جهان غمزده می پوشم
 
تنها امید غمزدگان برگرد
زندانی است عشق! رهایش کن
سوزانده اند کودک پاکی را
فکری به حال آبله هایش کن



بی بی سمانه رضایی

یک مرداد1391

--------------------------------------------------

پی نوشت:

بیانیه شاعران در اعتراض به کشتار مسلمانان میانمار

http://khabarfarsi.com/ext/2998790

http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1391&month=4&day=31&id=4363495


 
 
به قرار تو آن رسد ... که بود بی قرار تو!
نویسنده : بی بی سمانه رضایی - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
 

سلام

باید زودتر از این حرفها می آمدم...اما دیر کردم
بعضی شرایط آدم را لال میکند.
حالا هم خیلی آرام و بی صدا خبر دور هم جمع شدنهای خوب ادبیاتی مان را میدهم ،یک چارپاره ی ساکت تر تقدیم می کنم ...و میروم
در جستجوی آخر کوچه ی انسانیت و زیبایی...  همان جا که باران گرفت و خورشید در شب متولد شد ! و تو می بینی!

١- از این به بعد دوشنبه ها به احترام هنر و زیبایی و به نام ادبیات عزیز دور هم جمع می شویم ...
قرار نیست فقط شعر خواندن و نقد باشد
هدف ارتقاء دانش ادبی و هنری ست در جمع استعدادهای شهرمان
 خلاصه برای آشنایی بیشتر با جزئیات برنامه، می توانید یکی
دو جلسه  مهمان باشید تا روال دستتان بیاید و بعد از آشنایی با وظایف و امتیازات اعضا ،در صورت تمایل عضو ثابت شوید.

زمان : دوشنبه ها ساعت ١۵ تا ١٧

مکان : حوزه ی هنری مشهد

وبلاگ نشست های ادبی گره

امیدوارم  همه ی این تلاش ها بتواند خدمتی هرچند کوچک به هنر ، ادبیات و زیبایی ارائه دهد 

 

٢- این هم فقط یک چار پاره برای بزرگترین رقم دنیا:صفر! که همه چیز از " او "شروع شد

 

تو و من باز مثل ١٠  شده ایم

صفر و یک! آه! من دودل، تو قوی

من همین جا نشسته ام تا مرگ...

تو ولی ایستاده تا بروی!

 

پنج تو، در دو می شود ده تا!

دو دلی مرگ، مرگ حتمی شد!

صفر ِ بی یک منم که می نالد:

 

کاش این ضرب ها غلط می شد

 

هر طرف هی کشیده می شوم از...

مثل یک هیچ، هیچ تکه شده!

ور/شکستم من و حقیقت بود:

کار و بار دروغ سکه شده

 

جمع رفتند تا عدد بشوند

صفر تنها به هر طرف قل خورد

خسته شد، بست چشم خود را، بعد

مُهر یک اتفاق باطل خورد

 

صفردر خود شکسته ،مدتهاست

پاره های تنش لگد شده اند

به بهای نبودنش اما

 هیچ ها هم همه «عدد» شده اند

 

صفر بی یک شدم که بی تو در این

روزگار فریب می میرد

یک شو و  بی دریغ  صفرت را

قله ای کن که اوج می گیرد

 

پنج بودن چه حس زیبایی ست

حس تو در منی که سرگردان ↓

گریه ات می کند که آه ای عشق

صفر خود را به پنج برگردان...

 

 

 


 
 
به بهانه ی بازگشت...
نویسنده : بی بی سمانه رضایی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸
 

 

 

 

 

پوسید زیر پا و لگدکوب عشق شد

زیباترین شکوفه ی فصل بهار، زن! 

گفتم: دلم گرفته! بیا رد شویم از...

گفتی: غزل بگو! به دلت بد نیار! زن!

 

دل را زدم به آبی امواج بودنت

غافل از این که عشق تو مرداب هم نبود 

تقصیر عشق نیست! کم آورده ای رفیق!

کم یا زیاد! گشتم و در خواب هم نبود!

 

ساکت شو و عبور کن از خاطرات خوب

کاری نکن که عشق بفهمد شکسته ای

پارو بزن خیال کند دور می شوی!

نگذار بشنوند که در گل نشسته ای

 

دنیا پرست از هیجان، مُد، بزن! برقص!

اما تو یک عروسک غمگین چادری! 

تاریخ انقضات گذشته! نگاه کن!

دیگر به درد هیچ جهانی نمی خوری

 

حالم بد ست، بد! به تو هی فکر می کنم

عقلم به دردهای خودم قد نمی دهد.

تقدیر؟! سرنوشت؟! خدا داده؟! نه! مگر

مادر نگفته بود "خدا بد نمی دهد"؟

 

غمگین از این نباش که دلتنگ بوده ای

دلتنگ از این نباش که بی رنگ می روی

یک روز می رسد که تو روشن تر از چراغ

در ازدحام کوچه ی خوشبخت می دوی

 

دنیا مسابقه ست! همه در خیال بُرد!

اصلا تو فکر کن که "سمانه" نبود! مُرد! 

به دختری بخند که بعد از تو هیچ بود

به دختری بخند که از تو شکست خورد!

 

□□□

 

بی رنگمان بکن که سیاهت شدیم، عشق!

هرچند خونمان همه از رنگ سیب بود 

ما مرده ایم توی جهانی غریب که

رنگی ترین حقیقت محضش فریب بود!

 

 

**********************

 

برگزاری جلسات هفتگی  شعرخوانی، نقد

 شعر و خوانش متون ادبی در مشهد

 

 

 

 

 

 

 

از اواخر ماه آینده جلسات هفتگی شعرخوانی و نقد شعر در محل حوزه ی هنری مشهد برگزار خواهد شد

برنامه ی دقیق و زمان برگزاری در پست های بعدی به اطلاع خواهد رسید

دوستان شاعر علاقمند می توانند از طریق کامنت خصوصی در همین وبلاگ اقدام به ثبت نام نمایند

 

 


 
 
به بهانه ی هفت سالگی...
نویسنده : بی بی سمانه رضایی - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

تنها نشسته ام..وسط راه!

منتظر هیچ کس نیستم...کسی هم منتظر من نیست!

نشسته ام وسط راهی که هیچ کس از آن عبور نمیکند.خیال نمی کنم،شعر نمیگویم،حتی فکر هم نمیکنم...فقط گاه گاهی هول برم میدارد،

"نکند اینجا بیراهه است؟!"

آی آدم ها!

انتظار ندارم بیایید و نوشته هایم را بخوانید،انتظار ندارم هیچکس به من سر بزند...با اینهمه در این خانه همیشه باز است،و اینجا یک درخت تنها هست که هرکس بیاید رویش یادگاری بنویسد را دوست دارد!شنیده ای میگویند "مهمان ناخوانده عزیز تر است؟"

وقتی کسی را دعوت میکنی و می آِید، نمیفهمی دوستت دارد یا برای رفع تکلیف....؟اما وقتی کسی خودش بیاید یعنی....

شاید برای همین است که وسط راه نشسته ام!

وسط راهی که هیچ کس از آن نمیگذرد!

تا اگر کسی رد شد،بشود رهگذر ناخوانده...و تو دوستش بداری!

راستی

دوست داشتن چه رنگی بود؟؟؟

*************************************************

قلب من،

مانند قهوه خانه های سر راه،

یاد آور غربت است!

قلب من

هیچ مسافری را برای همیشه در خود جای نخواهد داد!*

"کیومرث منشی زاده؟؟؟"

*****************************************************

امروز سالگرد بدنیا آمدنم بود...

...

... گفتم: شازده کوچولو!

باز دلم میخواهد خنده ی تورا بشنوم!

ولی او به من گفت:امشب درست یک سال خواهد شد،ستاره ی من درست در بالای همان نقطه ای خواهد بود که سال پیش افتادم!

- آیا داستان ما در میعادگاه و ستاره ،خوابی پریشان نیست؟

ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:

"آنچه اصل است به چشم نمی آید!"

همچنین در مورد گل: اگر کسی  گلی را دوست داشته اشد که در میلیونها ستاره فقط یکی از آن پیدا شود،همین کافیست که وقتی به آن ستاره ها نگاه میکند،خوشبخت باشد...چنین کسی با خود میگوید: "گل من در یکی از این ستاره هاست"

.....

امروز که تولدم بود یک شعر نوشتم که نیمه کاره ماند و یک رباعی!!!

رباعی تقدیم به همه هفت ساله های دنیا!

 

در دیرترین خاطره هایم،زودی!

وقتی که نبودیم و نبودم، بودی!

انگار حقیقت رهایی هستی

که در بدن دروغیم محدودی!

*****************************************

اما حالا که بعد یازده ماه بروز میکنم یک چارپاره هم هست که قبلا تو سایت آدم برفیها قسمتیش رو شاید خونده باشید اما چون بیش از این حوصله تایپ کردن ندارم همون رو میگذارم...

 

بستنی، عشق، حوله ات، مسواک،

شعرهات و شناسنامه ی من

رخت هایی که لازمت می شد

داستان تو در ادامـــه ی من

 

پر شد از احتیاج تو چمدان

قلب من داشت زیر و رو می شد

قفل کردی همیشه ی خود را

زندگی شکل آرزو می شد

 

بستنی گریه می کند مامان!

هی صدا می زند «مرا بخورید!»

تو ولی به غروب زل زده ای

آرزویــی که در دلت گنــدید

 

غرق بودی درون بی خودی ات

غرق این روزهای تکراری

غافل از لحظه ها که می رفتند

غافل از آنچه دوستش داری

 

بستنی آب می شد و می ریخت

توی تنهایی شب چمدان

من صدایت زدم، نفهمیدی!

«دستهایم کثیف شد مامان»

 

به تمنای عشق پی بردم!

توی ذوقم زد این حماقت که:

عرضه ی عاشقی ندارم آه!

بودم آن جغد بی لیاقت که

 

در عبورهمیشه منحوسش

رد شد از سایه های نامردی

رد شد از روزگار بی کسی ات

روزهایی که هی بد آوردی

 

بستنی آب می شد و می ریخت

لکه اش روی دامنت می ماند

توی امــلای سرنوشــت ما

تا ابد واژه ای غلط می ماند

 

 آرزوهای کوچکت مردند 

جرم ما قتل بود ،جوری که،

این زمین و زمان دهن واکرد

برد ما را درون گوری که...

 

با تو من دفن می شدم اما،

شعرها توی کیف جا مانده

روی ذهن عروسکت که منم

ردّ دستی کثیف جا مانده!

زندگی آب می شد و می ریخت

روی تنهایی غـــم آلودم!

شب به پایان رسید و خوابش برد

دختر خسته ای که من بودم…

***

 

 

 


 
 
به بهانه ی سپیده!
نویسنده : بی بی سمانه رضایی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦
 

_ یکی بود...

تو بودی!

...

می امدی،

خواب از سرم می پرید!

نمی آمدی،

تا صبح برایت می نوشتم!

دلم تنگ می شد،

خیره می ماندم،

به عکست!

...

 یک روز

پرت شدم

 به...

 _ "یکی نبود"...توی کهکشون دور هیچ کس نبود!

 نه تو هستی،

نه دفتری دارم،

نه عکست!

 ...حالا

تا به تو فکر نکنم،

                          "خوابم نمی برد"

به بهانه ی رفتن...

 

آرزویم

"داشتن" تو بود

 سر به بیابان گذاشتم

 خارها صیقلم زدند...

 ...حالا

تو هی زنگ می زنی

ومن

                "ندارمت"!

 

 


 
 
← صفحه بعد