تنها نشسته ام..وسط راه!

منتظر هیچ کس نیستم...کسی هم منتظر من نیست!

نشسته ام وسط راهی که هیچ کس از آن عبور نمیکند.خیال نمی کنم،شعر نمیگویم،حتی فکر هم نمیکنم...فقط گاه گاهی هول برم میدارد،

"نکند اینجا بیراهه است؟!"

آی آدم ها!

انتظار ندارم بیایید و نوشته هایم را بخوانید،انتظار ندارم هیچکس به من سر بزند...با اینهمه در این خانه همیشه باز است،و اینجا یک درخت تنها هست که هرکس بیاید رویش یادگاری بنویسد را دوست دارد!شنیده ای میگویند "مهمان ناخوانده عزیز تر است؟"

وقتی کسی را دعوت میکنی و می آِید، نمیفهمی دوستت دارد یا برای رفع تکلیف....؟اما وقتی کسی خودش بیاید یعنی....

شاید برای همین است که وسط راه نشسته ام!

وسط راهی که هیچ کس از آن نمیگذرد!

تا اگر کسی رد شد،بشود رهگذر ناخوانده...و تو دوستش بداری!

راستی

دوست داشتن چه رنگی بود؟؟؟

*************************************************

قلب من،

مانند قهوه خانه های سر راه،

یاد آور غربت است!

قلب من

هیچ مسافری را برای همیشه در خود جای نخواهد داد!*

"کیومرث منشی زاده؟؟؟"

*****************************************************

امروز سالگرد بدنیا آمدنم بود...

...

... گفتم: شازده کوچولو!

باز دلم میخواهد خنده ی تورا بشنوم!

ولی او به من گفت:امشب درست یک سال خواهد شد،ستاره ی من درست در بالای همان نقطه ای خواهد بود که سال پیش افتادم!

- آیا داستان ما در میعادگاه و ستاره ،خوابی پریشان نیست؟

ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:

"آنچه اصل است به چشم نمی آید!"

همچنین در مورد گل: اگر کسی  گلی را دوست داشته اشد که در میلیونها ستاره فقط یکی از آن پیدا شود،همین کافیست که وقتی به آن ستاره ها نگاه میکند،خوشبخت باشد...چنین کسی با خود میگوید: "گل من در یکی از این ستاره هاست"

.....

امروز که تولدم بود یک شعر نوشتم که نیمه کاره ماند و یک رباعی!!!

رباعی تقدیم به همه هفت ساله های دنیا!

 

در دیرترین خاطره هایم،زودی!

وقتی که نبودیم و نبودم، بودی!

انگار حقیقت رهایی هستی

که در بدن دروغیم محدودی!

*****************************************

اما حالا که بعد یازده ماه بروز میکنم یک چارپاره هم هست که قبلا تو سایت آدم برفیها قسمتیش رو شاید خونده باشید اما چون بیش از این حوصله تایپ کردن ندارم همون رو میگذارم...

 

بستنی، عشق، حوله ات، مسواک،

شعرهات و شناسنامه ی من

رخت هایی که لازمت می شد

داستان تو در ادامـــه ی من

 

پر شد از احتیاج تو چمدان

قلب من داشت زیر و رو می شد

قفل کردی همیشه ی خود را

زندگی شکل آرزو می شد

 

بستنی گریه می کند مامان!

هی صدا می زند «مرا بخورید!»

تو ولی به غروب زل زده ای

آرزویــی که در دلت گنــدید

 

غرق بودی درون بی خودی ات

غرق این روزهای تکراری

غافل از لحظه ها که می رفتند

غافل از آنچه دوستش داری

 

بستنی آب می شد و می ریخت

توی تنهایی شب چمدان

من صدایت زدم، نفهمیدی!

«دستهایم کثیف شد مامان»

 

به تمنای عشق پی بردم!

توی ذوقم زد این حماقت که:

عرضه ی عاشقی ندارم آه!

بودم آن جغد بی لیاقت که

 

در عبورهمیشه منحوسش

رد شد از سایه های نامردی

رد شد از روزگار بی کسی ات

روزهایی که هی بد آوردی

 

بستنی آب می شد و می ریخت

لکه اش روی دامنت می ماند

توی امــلای سرنوشــت ما

تا ابد واژه ای غلط می ماند

 

 آرزوهای کوچکت مردند 

جرم ما قتل بود ،جوری که،

این زمین و زمان دهن واکرد

برد ما را درون گوری که...

 

با تو من دفن می شدم اما،

شعرها توی کیف جا مانده

روی ذهن عروسکت که منم

ردّ دستی کثیف جا مانده!

زندگی آب می شد و می ریخت

روی تنهایی غـــم آلودم!

شب به پایان رسید و خوابش برد

دختر خسته ای که من بودم…

***

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط بی بی سمانه رضایی نظرات ()


_ یکی بود...

تو بودی!

...

می امدی،

خواب از سرم می پرید!

نمی آمدی،

تا صبح برایت می نوشتم!

دلم تنگ می شد،

خیره می ماندم،

به عکست!

...

 یک روز

پرت شدم

 به...

 _ "یکی نبود"...توی کهکشون دور هیچ کس نبود!

 نه تو هستی،

نه دفتری دارم،

نه عکست!

 ...حالا

تا به تو فکر نکنم،

                          "خوابم نمی برد"

به بهانه ی رفتن...

 

آرزویم

"داشتن" تو بود

 سر به بیابان گذاشتم

 خارها صیقلم زدند...

 ...حالا

تو هی زنگ می زنی

ومن

                "ندارمت"!

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٦ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط بی بی سمانه رضایی نظرات ()


ویل دورانت می گوید: "عشق" فریب طبیعت است!

من می گویم: 

 

دیگر از شور و حــال افتاده

توی شوک مانده از خیانت به...

واژه هایی که دوسـتـت دارم!

واژه هایی که ...آه! لعنت به...

 

بی رمق روی این زمیـن سرد

حالش از زندگی به هم خورده

با خودش فکرمی کندخسته ست

باورش هم نمی شود "مرده"

 

توی تنـهایی تب آلـودش

"تو"ضمیر همیشه غائب بود

این که با هیچ کس نیامیزد

احتیاطی همیشه واجب بود

 

مثل وقتی که گیج و گمشده ای

که سراغ ازکسی نمی گیری

بی توئی هات متصل شده به

داسـتان زنی اساطــیری

 

لیلی قصه ای که مجنونش

از جنون، از شعور ، افتاده!

له شده لای شعر ماشینی

منجمـد توی عشـق آماده

 

گول می زد طبیعتی ما را

که به او اعتماد می کردیم*

با کمی عشق،با کمی بازی؛

تا نفهمیم ما خود دردیم

 

توی خواب عمیق بی خبری ،

روزهامان یکی یکی، طی شد.

تیـــــر و مــــرداد و باز شـــهریـور

غوطه ور توی "مـهر" تا دی شد!

 

باز تکـرار می شـود بـازی!

انحـراف شعـور ما از "اصل"

واژه هایی که " دوستت دارم"

اشتباهی که نسل اندر نسل!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط بی بی سمانه رضایی نظرات ()


بالاخره تموم شد...بالاخره دفاع کردم...بالاخره با تموم تنها چیزی که دو سال عمرم رو به خودش منحصر کرده بود خداحافظی کردم...

 اما با اینکه هم زندونیای خوبی نبودیم و کلی از هم گله و شکایت میکردیم...به اینکه همش منتظر بودیم که هرچی زودتر جدا شیم با اینکه...میمردیم واسه همچین روزی حالا...

حالا اون روز اومده ،اما دیگه دیر شده، ما بد به هم عادت کردیم، بد هوایی شدیم، به امروز بگین اگه در قفس رو باز کنه ...نمی پریم، میمیریم....من و روزهای هدر رفته ام.

 

الان ساعت 2:45 دقیقه است...با اینکه 4 تا 24 ساعته که شبا کمتر از 2 ساعت خوابیدم، با اینکه همه ی روز و شبای بی خوابی به امروز فکر میکردم که بیام خونه و تخت بخوابم، اما ...

یه ساعته هر کار میکنم خوابم نمیبره...آخه سخته! دیگه میخوان تورو ازم بگیرن.دیگه داریم تموم میشیم...

بیست رو که گرفتم، امضاهای آخر رو که گرفتم، باد سرد اول پاییز، خورشید کمرنگترین روز شهریور، برگهای زردی که روی سرم میریختن همه با من گریه کردن...و من تا خونه ، تمام مسیر رو برات شعر گفتم...شهر شلوغ شهریور گلوم رو گرفته بود و من که قرار بود بی تو ، برم و توی همین شلوغیا گم شم، زار می زدم : دلم برات تنگ میشه!

***

انقدر زار زدم که همه ی شعرام یادم رفت، اما برای اینکه نگی دروغ گفت بیا بگیر ! همین یه رباعی باقی مونده ...مال تو!

 

 

 

یک روز دلش از آن همه ایــــــســــت! گرفت.

از اینـکه هوای عشق ابریســت ، گرفـــت

امـروز، دلـش، معلمـش، عشقـش، مرد!

...و دختر ساده ، از خودش بیست گرفــت!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳۱ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط بی بی سمانه رضایی نظرات ()


تهمت،دروغ،راست،فقط،...گیر می دهند...

تا می رسی به آخـــر خـط، گیر می دهند!

 

این روزها اگــر بــروی گـم شوی ، همـه،

حتـی به نوع گـم شدنت، گیر می دهند!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٩ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط بی بی سمانه رضایی نظرات ()


قرصهایم را خورده ام...

عقلم سر جایش است...

هورمونهایم به هم نریخته!

اصلا دیگر هورمون ندارم...

حقیقت دارم...

خود خود خودم است که می گوید:

                                               دوستت دارم

 □□□

یادت می آید؟

آمدی

با دو شاخه گل نرگس

شکر شکر،

حرف می زدی...

جرعه جرعه،

می نوشیدم از قهوه ای چشمانت...

...و دنیا بوی ادکلن می داد...

                                       "ادکلن مردانه ی شیرین"

معتادت می شدم...

می گفتی: دیوانه

ماه ماه می گذاشتی، می رفتی

...و من

پولک پولک

ستاره می دوختم

به دستمال تنهاییهام

...

حالا  رو به رویم نشسته ای!

این قهوه!

این شکر!

این دستمال تنهاییهام...

مطمئنم

خود خود خودت هستی

که

نمی دانی

                    "دوستت دارم"

بهتر!

اصلا همه ی کیفش به همین است که

ندانی!

چه فرقی می کند؟

برای من !

خود خود خود من !

که سالهاست...

 خاطراتم بوی ادکلن می دهد

                                       ادکلن مردانه ی شیرین!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط بی بی سمانه رضایی نظرات ()


 

به بهانه‏ی غزلم...

 

 

مادر بزرگم می‏گوید:

 

زمان جوانی ما، یک لقمه نان بر می‏داشتی، می‏رفتی توی صحرا،

یکی شخم می‏زد،

یکی گله می‏برد،

یکی بذر می‏پاشید!!!

سر شب خسته و مانده برمی‏گشتیم،

دور هم شام می‏خوردیم،

آنقدر دلهایمان خوش بود... خوش بود... خوش بود.

 

توی دلم می‏گویم: کدام خوشی؟؟؟

 

 

 

مادرم می گوید:

 

زمان ما،

یکی که می‏رفت سفر،

نه موبایلی،

نه اس ام اسی،

نه ایمیلی!!!

باید فقط صبر می‏کردی تا برگردد...

پشت سرش می‏خواندی: فالله خیر حافظا... و...

و آب می پاشیدی و....

بقیه اش دست خدا بود....

 

با خودم می گویم: کدام سفر؟؟؟

 

 

پدرم می گوید:

 

حالا هر جای دنیا که باشی می‏توانی با کامپیوتر،

 با "طرف" حرف بزنی،

قیافه‏اش را ببینی،

صدایش را بشنوی...

 

... کدام "طرف" ؟؟؟

 

 

برادرم می گوید:

 

این روزها،

با این سرعت،

با این همه تکنولوژی،

هر آدمی برای خودش طی الارض است!!!

 

... کدام" آدم"

 

خواهرم می گوید:

 

راستی...

موبایلش زنگ می‏زند و می‏رود توی اتاق

یک ساعت...

دو ساعت...

سه ساعت...

حرف می‏زند....

 

***

 

این همه اسباب بازی!

این همه بهانه!

 

 

اما تو...

 

نه اس ام اس می زنی...

نه زنگ...

نه با من چت می‏کنی...

نه وب کم...

نه ویس...

 

این روزها چه قدر با من قهری!!!

 

فکر نمی‏کنی چند تا دلم می‏گیرد؟؟!

نمی‏گویی چه قدر گریه می‏کنم...

چه قدر خسته می‏شوم...

چه قدر بی تو؟؟؟...

 

اصلا من به درک!

جواب این را چه بدهم؟؟؟

همین که...

بین خودمان باشد...

این روزها،

یکی توی مغزم  مدام داد می‏کشد:

 

کی می‏آید ؟؟؟

-----------------------

 

به بهانه‏ی تو...

تو وول میخــوری اینـجـا، کـنـار صــفحه چـت

کسی شبیه خودت هم نشسته آن ور خط

 

کسی که فرق ندارد که چی؟ چگونه؟ کجا؟

کسی برای کمی حرف چرت و پرت، فقط،

 

برای اینــکه نگیــرد دلـت از این دنیــا…

برای اینکه اگر رفت، خوب، فدای سرت…

 

برای عمـر همیشــه بدون دوم شخص

برای این همه موصوف که بدون صفت…

 

چه قــدر دیکتـه گفتنــد ایـن معلم‏ها

… و هرچه خوب نوشتیم، خط زدند! غلط!

 

همه معلـم امــلا شــدند و زنگ حساب

کسی حساب نکرده، تو را، به چــه قیمت

 

ازین معادله ها خط زدیم و باز جواب…!

به بی تو صفر شدن، آه، کرده‏ایم عادت!

 

کجای قافیـه ها گم شدی؟ کجـای ردیف؟

که شعر خسته‏شد از بیت های بی‏برکت

 

کسی بیـاید و پیـدا کند مـرا، مَــردُم!

شبیــه هیچ، نمی دانم از کدام جهت

 

بـه روزگـار سپیـــدم دوبـاره برگـــردم؟

به سادگی، شب مهتاب، کوچه‏ی خلوت؟!

 

که سالهاست تو در خود مرا قدم زده‏ای…

بـه قـدر فاصــله‏هایی که پرشـد از نکبـت

 

چه قدر غرق شدم بی تو در سیاهی‏ها!

چه قدر داد کشیدی، تو با سکوت خودت!٭

 

خدا که قهر نکرده، ببین! همین جاهاست!

عبـور مـی کنـد از راست، چپ، کنار، وسط!

 

… و روزگار غریبی، که هی نمـی‏بیـند!

… و مردهای عجیبی، که تـف به این غیرت!

 

… و زنــگ آخــر دنیـا، کـه باز انشـا بـود!

کسی هنوز نفهمیده، "علم" یا "ثروت"؟…

 

□□□

 

کسی نشسته دوباره، کنار صفحه‏ی چت

کسی که فرق ندارد، که "عشق" یا "شهوت"؟

 

دروغ، راسـت؛ تهـوع، فریـب؛ استـفراغ…

قضا، قدر؛ که سرت گیج می رود… رخوت…

 

error!؛ به مرگ، غریبانه قی‏شدن! ویروس!

... و ذهن بی تو مریضی، که می‏شود فرمت!!

 

تو مانده‏ای و ستم‏های این زمانه‏ی زشت

تو مانده‏ای و تمـام کــلاس در حیـــرت

 

تو مانده‏ای و غم اینکه باز گم شده‏است

شناسنامه‏ی عشقت به نام بی... هویت

 

٭  فلما نسوا ما ذُکروا به فتحنا علیهم أبواب کل شئ حتی إذا فرحوا بما أوتوا أخذناهم بغتة فَإذا هم مبلسون ﴿سوره ی انعام آیه‏ی چهل و چهار﴾

 

پس چون به آنها تذکر داده‏شد همه را فراموش نمودند، ما هم ابواب هر نعمت را بر آنها گشودیم تا با نعمت‏هایی که به آنها داده‏شد شادمان و مغرور شدند، پس ناگاه، آنها را (به کیفر اعمالشان) گرفتار کردیم که آنها خوار و نا‏امید گردیدند.

 

-----------------------

 

به بهانه‏ی روزهایم...

 

هیچ کس نمی‏داند، این روزها که لبخندهای گنده‏ام تبدیل به هلال ماسیده‏ای روی لبهایم شده،

این روزها که عوض دو تا چشم براق که از هشت فرسخی همه چیز را می‏پایید، فقط دو تا چشم مانده که هیچ‏جا را نمی‏بیند،

و این روزها که به جای پرحرفی‏ها وشیطنت‏های همیشگی، آرام از کنار همه رد می‏شوم...

این روزها که به جای کفش‏های کتانی سفید، کفش‏های سیاه و به قول مامانم، پیرزنی! پا می‏کنم...

این روزها که دلم خیلی گرفته و حواسم...پرت پرت پرت است، طوری‏که حتی اگر "تو" رد شوی، نمی‏بینمت...

... کسی نمی‏داند این روزها، به من، چه می‏گذرد...؟!

کسی نمی‏داند چه قدر خسته‏ام؟!

چه قدر جامانده!

کسی نمی‏داند در جازدن یعنی چه!؟

تو که می‏دانی جای من اینجا نیست!!!

 

 

حالا دکتر ایکس هی بگوید: "چرا تزت را نمی‏نویسی؟"

دکتر فلان بگوید چرا پیدایت نیست؟

فلان رفیق فکر کند مرده‏ای!

فلان آشنا... فراموشت کند که...

 

فراموش کن!

 

نمیدانم،

این وسط چرا یک نفر پیدا نمی‏شود زمان را نگه دارد،

تا من،

چند دقیقه، راحت بخوابم!!!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط بی بی سمانه رضایی نظرات ()


یک قصه بوده‏ام که خدای خیالی ام

شعرم کند که باز تو هر شب بنالی ام

 

 

امشب تمام می شود این قصه تا ابد

امشب عجیب خسته و حالی به حالی ام

 

 

یک مشت قرص حل شده در آب و عشق و درد

لیــوان شعـر، پرشده از من... که خالی ام

 

 

آن سو تو و سپیـدی دنیـای سـاده‏ات

این سو من و سه تار و سماور ذغالی ام

 

 

قصــه تمـام بود... ولـی بـاورت نبــود

چـه روز خـوش نـدیده‏ی رو به زوالی ام

 

 

دیگر تو آسمان شده‏ای، جا نمی‏شوی

در قلب من که تیــره‏ترین نقش قالی ام

 

 

حالا کنــار خاطــره‏هـامـان حــراج کن

من را که یک عروسک پانصد ریالی ام

 

 

بعدش برو، برو که نفهمی عزیزکم

چه مـرده‏ی کپک زده‏ی آشـغالی ام

 

 

قطعی ترین حقیقت دنیا! بفهم! من،

یک اتفــاق مسـخـره‏ی احتمــالی ام

 

 

که سالها به جرم شباهت به ایستگاه،

بد جــور داده‏است زمان گوشــمالی ام

 

 

□□□

 

 

دنیای ته نشین‏شده در گریه‏های تو

تابوت‏های پر شده از من... که خالی ام

 

 

بگذار هر چقدر دلم خواست گـم شوم

امشب عجیب خسته و حالی به حالی ام...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط بی بی سمانه رضایی نظرات ()